ادبیات ، علم و هنر... سه کلمه ای که شاید
در ظاهر وقتی آن ها را در کنار هم استفاده می کنیم ، این سوال در ذهن ما نقش ببندد
که چه ارتباطی بین این سه کلمه وجود دارد که این طور منسجم آنها را در کنار هم
قرار داده است؟ آیا به راستی بین ادبیات و علم، یا ادبیات و هنر ارتباطی وجود
دارد؟ چه تشابه ها ویا تفاوت هایی میان آنها وجود دارد؟ در این مقاله به بررسی این
موضوع می پردازیم و سعی داریم رابطه ی ادبیات را با هنر و علم روشن تر سازیم.
برای
این منظورابتدا معانی ادبیات ، علم و هنر را بررسی می کنیم. ادبيات كلامي است زيبا، داراي
اسلوب والا، خيال انگيز و عاطفي. همچنين مي توان گفت ادبيات نوشته هاي والايي است
كه بلند ترين و بهترين انديشه ها و خيال ها را در عالي ترين و بهترين صورت ها بيان
مي كند1. هنر تعاريف زيادي دارد كه از اين ميان من به گفته ي کروچه وکالينگوود اشاره مي كنم:" هنر هنگامي خلق مي شود که هنرمند دستخوش
احساسات مي شود و تلاش مي کند تا احساسات خود را نمود بيروني ببخشد و احساساتي را
که خود تجربه کرده به مخاطب منتقل کند"2. در دانشنامه ی آزاد ویکی
پدیا هنر را اینگونه تعریف کرده است:"هنرمجموعهای از آثار یا فرآیندهای ساخت انسان
است که در جهتاثرگذاری بر عواطف، احساسات و هوش انسانی و یا به منظور
انتقال یک معنا یامفهوم خلق میشوند." 2 و اما علم : كاوش در جهان اطراف وکشف و بيان
حقايق موجود در طبيعت به روش قانونمند و مستد ل یا به گفته ی دکتر مهدي دهباشي که
در کتاب فلسفه علم بیان کرده :"علم جستجو در طبيعت به روش علمي است"2.
حال که به تعاریفی ازادبیات و هنر وعلم دست یافتیم ، به بررسی ارتباط بین آنها می
پردازیم.
هنر از احساسات سرچشمه مي گيرد. زمانی که
یک هنرمند در حال خلق یک اثر هنری است ، در واقع در تلاش است که احساسات و عواطف خود
را در قالب آن اثر به مخاطب خود منتقل کند. حال آنكه علم با منطق و استدلال در
ارتباط است نه با احساسات. يك نظريه يعلمي را نمي توان تنها به دليل احساس و تخيل
يك دانشمند پذيرفت. همچنین هنر جایگاه تخیل است و علم با واقعیات در ارتباط است نه
تخیلات. با این حال ، می توان تشابهی برای علم و هنر بیان کرد و آن تلاش برای درک
حقیقت است. علم بيشتر به كشف حقايقمادي مي پردازد و هنر به کشف حقايق انتزاعيو از اين رو به همشبيه اند.
و اما رابطه ی بین
علم و ادبیات. علم مي كوشد تا با كاوش در جهان اطراف، حقايق موجود در طبيعت را كشف
و بيان كند. يك اديب نيز همواره در تلاش براي درك طبيعت است. او مي كوشد تا با
جستجو در محيط پيرامونش انديشه هايي نو بيابد. پس هم علم و هم ادبيات در تلاش براي
يافتن انديشه ها در طبيعت و بيان آنها مي باشند. از اين رو ادبيات را مي توان يك
علم به حساب آورد.
حال
به بررسی رابطه ی ادبیات و هنر می پردازیم. اگر خوب دقت کنیم می بینیم که چهار
عنصر اصلی ادبیات يعني زيبايي، اسلوب، خيال و عاطفه ، جزو عناصر اصلی هنر نیز
هستند.يك شاعر يا نويسنده تلاش مي كند تا
احساسات خود را به شكلي زيبا و هنرمندانه بيان کند. به این تعریفی که از ادبیات
ارائه شده است دقت کنید:"ادبيات يكي از گونه هاي
هنر است و كلمات، مصالح و موادي هستند كه شاعر و نويسنده با بهره گيري از عواطف و
تخيلات خويش آنها را بكار مي گيرد واثري ادبي وهنري پديد مي آورد. ادبيات هنر
الفاظ است و آثارشفاهي ومكتوب را دربرمي گيرد " از اين ديدگاه معلوم
مي شود ادبيات را مي توان يك هنر دانست چون در تعريف هنر جا مي گيرد.
آری ، با هم به این نتیجه رسیدیم که ادبيات هم در تعريف علم مي گنجد و هم در
تعريف هنر. پس با اين كه علم و هنر در ظاهر تعاريفي متفاوت دارند؛ اين دو نقاط
مشتركي هم دارند كه يكي از آن ها ادبيات است. ادبیات هم علم است و هم هنر.
منابع:
1-فارسي عمومي درسنامه ي دانشگاهي نوشته ي دكتر محمود
فتوحي و دكتر حبيب الله عباسي
همه ی ما با لغت ادبیات آشنا هستیم وبارها
آن را به کار برده ایم و یا دست کم آن را شنیده ایم اما شاید از بین ما کمتر کسی
باشد که بتواند تعریفی دقیق از این لغتارائه دهد. در این مقاله در نظر داریم مفهوم ادبیات را بررسی کنیم و با
معنی لغوی ، عناصر سازنده ، شکل های رایج آن و انواع ادبی آشنا شویم.
میتوان مطلب را با این سوال شروع کرد که:
ادبیات چیست؟ کوششهایبسیاری
برای تعریف ادبیات صورت گرفته است. به عنوان مثال، ادبیات رامیتوان نوشتهای تخیلی به معنای
داستان یا نوشتهای که حقیقی نیست تعریفکرد، که این تعریف کاملی نیست.
ادبیات در معنای لغوی علومی است که مربوط به ادب باشد،آنچه درباره ی علوم ومسائل
ادبی گفتگو کند و آنچه مربوط به علم ادب باشد. اما خود ادب به معنایدانش،فرهنگ،معرفت
و خوی خوش است و علم ادب علمی است که با تسلط بر آن شخصمی تواند درست شعر بگوید و خوب
بنویسد. (فرهنگ فارسی عمید ص92)دانشنامه
آزاد ویکی پدیا ادب را این گونه معنی کرده است :"ادبواژه
ای است معرب ازفارسی .این واژه از دیدگاهواژهشناسانبه معنی ظرف و حسن تناول آمدهاست.
برخی نیز در فارسی،
ادب را به معنیفرهنگترجمه
کردهاند و گفتهاند که ادب یا فرهنگ هماندانشمیباشد و باعلمفرق چندانی ندارد. اما ادب در معنی اصطلاحی آن از دیدگاه ادبای
قدیم کمی مختلف است. بعضی آن را فضیلت اخلاقی، برخی پرهیز
از انواع خطاهاو برخی آن را مانند فرشتهای
دانستهاند که صاحبش را از ناشایستیها باز میدارد."ادب در معانی دیگری نیز توصیف شده و به کار رفته است که به ترتیب می توان
به اصلاح و پرورش اخلاقی، سنت، دعوت به بزرگ منشی ها و اخلاق ستوده، اخلاق و
تربیت، آموزش و ... اشاره کرد . در لغت نامه ی دهخدا در معنی ادب کلماتی چون
فرهنگ، پرهیخت و دانش آورده شده اند .
ادبيات يكي از گونه هاي هنر است و كلمات، مصالح و موادي هستند كه شاعر و
نويسنده با بهره گيري از عواطف و تخيلات خويش آنها را بكار مي گيرد واثري ادبي
وهنري پديد مي آورد. ادبيات هنر الفاظ است و آثارشفاهي ومكتوب را دربرمي گيرد. مي
تواند سخن پردازي و لفاظي و عبارت سازي باشد، مي تواند به مجموعه ي آثار مشابه در
موضوع خاصي گفته شود ، مثل ادبيات رياضي ، ادبيات اقتصاد ، ادبيات موسيقي
و... مي توان از عناصر اصلي و ضروري ادبيات نثر و شعر را نام برد.
عناصر ادبیات مهمترین عامل یک اثر ادبی
هستند. این عناصر که اکثر منتقدین آن را در چهار عنصر خلاصه می کنند، عبارت است
از: "معنا و مفهوم ، عاطفه، اسلوب و خیال." هر نوشته ای که شامل این
عناصر باشد یک اثر ادبی است اما ممکن است که در یک اثر ادبی بعضی از ویژگی ها
پررنگ تر باشند. بطور مثال در یک شعر به عواطف و خیال بیشتر توجه می شود تا به
معنای آن شعر.حال به نظر شما کدام یک از این عناصر بیش از دیگران بر خواننده اثر
می گذارد؟ به نظر منعنصر عاطفه مهمترین
عنصر ادبیات است چون به نوعی می توان گفت که عاطفه وجه تمایز بین علم و ادبیات است
و ما در علوم با عاطفه سر و کار نداریم.
شکل های رایج ادبیات عبارتند از نظم و نثر. دانشنامه ویکی پدیا در این باره
می گوید:"یکی از طبقهبندیهای مشهور وپرکاربرد متنهای ادبی، طبقهبندی
دوگانهایست که بر اساس آن متنها به دوگونهٔ اصلیشعرونثرتقسیم میشوند. این
طبقهبندی سنت دیرینهای در زبان فارسی وادبیات جهاندارد."
حال آنکه انواعادبی اصلی بنابر آنچه که
ارسطو تقسیم بندی کرده ، عبارتند از : "حماسه ، دراماتیک ، غنایی" و
بقیهانواع ادبی نظیر داستان کوتاه ، رمان
، زندگی نامه ، تمپیل ، ادبیات تعلیمی ، مرثیه و .... .
در آخر این که ادبیات را می توان قالب و
چارچوب تشکیل هنر دانست. هنری کهدر آن با بکارگیری احساسات و
تخیل می توان اثری زیبا خلق کرد.ادبیات ما رابا پاره ای از تجارب زندگی به
تفکر و تعمق وا می دارد و وسیله ای می شودکه با آن واقعیات زندگی را می
توانیم به خوبی تمییز دهیم و دریچه ای است روبه بارور ساختن آرمان های والای
انسانیت.
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:43  توسط soheila
|
دلم غریبانه گرفته و هوای باران دارد ، اما شانه ای برای گریستن نیست..........
دست هایم از عشق لبریز است اما دستی برای همدلی نمی یابم...........
نگاهم پر از دوست داشتن است اما روزنه ی محبتی بر رویش گشوده نیست........
تا پنجره ی دلم با نوازش خورشیدی عادت کرد، دلتنگی غروبی آن را با خود برد و اکنون سال هاست بر سر کوچه باغ های انتظار نشسته امريال تا شاید قاصدکی پیام مهری ابدی برایم بیاورد...........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:35  توسط soheila
|
سلام به
همه ی دوستان گلی که لطف دارند و برای دیدن وبلاگ ناقابل من وقت می ذارند
امروز یه
پست خیلی خیلی خاص می خوام بذارم.نمی دونم شایدم از نظر من خاصه....
من یه
خاله دا شتم که 3 سال پیش یعنی درست زمانی که 45 سالش بود در اثریه تصادف خیلی
خیلی وحشتناک رفت تو کما و بعد از 20 روز در گذشت. غم خیلی بزرگی بود برای همه ی
فامیل و هنوز همه داغداریم. آخه خیلی دوست داشتنی بود و خیلی مهربون. این روز ها
مصادف با سالگرد این واقعه است. تصمیم گرفتم از این طریق یادی از اون مهربون کرده
باشم. این شعری که می نویسم ، یه شاعر( که متأسفانه اسمش رو نمی دونم که معرفیش
کنم) برای خاله و در وصف این حادثه ، سروده.
چگونه
بوده ام دم آخرت ، نمی دانم
چه
سان له شده پیکرت، نمی دانم
چگونه
خورده گره با نگاه مأیوست
نگاه بی رمق
همسرت ، نمی دانم
هزار
زخم شکوفا به باغ پیکر تو
چگونه دیده تو را دخترت، نمی دانم
کجاست
آن تن خسته که نیمه جانی داشت
کجاست جامه
و انگشترت، نمی دانم
به دست
دکتران به جای دوا چه بود؟
که
شرحه شرحه شد پیکرت، نمی دانم
چگونه
باورم آید به پیکر خونینت
نشسته بوسه زده خواهرت، نمی دانم
کدام
دست خزان تازیانه زده
به جسم همچو گلت ، نمی دانم..........
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 23:20  توسط soheila
|
امروز نامه ی تو را خواندم و دلتنگ شدم. دلتنگ همه ی شیطونی هات، دلتنگ خنده هات و مهربونی هات و دلتنگ همه ی آن لحظات به یاد ماندنی که با هم و در کنار هم سپری کردیم. ....
من هم سردرگم شده ام.همه چیز مبهم شده. انگار تیک تیک ساعت داره منو به آینده ای نزدیک می کنه که احساسم به من می گه خیلی امیدوار کننده نیست.
امروز تصمیم گرفتم توی وبلاگم جوابتو بدم. اینجا می نویسم تا همه بدونن چقدر دوست دارم و چقدر خوشحالم که خداوند مهربون تو رو تو زندگی من قرار داد. ناراضی ام.نا راضی به خاطر اینکه فرصت کافی و موقعیتش رو نداریم تا بشینیم کنار هم و همه ی حرفامونو بهم بزنیم. اما خوشحالم که لا اقل می تونیم از کاغذ برای نوشتن استفاده کنیم.
می دونم اصلا خوب ننوشتم ، اما هدفم فقط این بود که ساده بنویسم و ساده بگم که چقدر دوست دارم و چقدر برات ارزش قائلم و چقدر دوریت عذابم می ده.
دوست دارم و همیشه ، هرجای این دنیا که باشم تو توی قلبمی
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:42  توسط soheila
|
همه ی عمر ، در یک لحظه.... گذشته ، حال و
آینده، همه و همه در جلوی چشمانش تداعی شد. گذشته ای که او کودکی بیش نبود، محبوب
خانواده اش بود و حتی لحظه ای طاقت دوری از والدینش را نداشت... حال ، خود نابود
کننده ی خانواده های زیادی است و فرزندان زیادی را از والدینشان جدا می کند و
آینده... آینده ای که فقط خدا می داند چه تقدیری برای او آماده شده است...
صدای گریه ی کودکی ، از کوچه پس کوچه های شهر،
از میان صدای جیغ و همهمه به گوش می رسید. صدای گریه ی کودکی مظلوم و بی گناه، که
پی در پی ، مادرش را صدا می زد و در میان دود و آتش و خاک به دنبال آغوش گرم ِ
آشنایی می گشت ، وجود مهربانی که او را پناه دهد و او باور کند که هنوز زندگی
جریان دارد. اما کسی نبود...
سربازان کوچه ها و خانه ها را بازرسی می
کردند تا این که یکی از آن ها کودک بیچاره را که نا امید از جست و جو در کنار
دیوار خانه ی ویران شده ای نشسته بود و اشک می ریخت ، دید. کودک ، با التماس ، در
حالی که معصومانه اشک می ریخت ، به سرباز نگاه کرد. نگاهی که پر از حرف بود ، پر
از التماس ، پر از خواهش و تمنا... نگاهی که در یک لحظه سرباز را به خود آورد ،
دلش به رحم آمد ، کودک را در آغوش گرفت ، به پیرامون خود نگریست و با خود
اندیشید،..." چه می کنم خدایا؟ این آن صلحی نیست که تو از بندگانت خواستی .
آیا معنای محبت این است؟ به راستی من و امثال من به دنبال چه هستیم؟ نابودی
بشر؟..." و سؤالاتی از این قبیل، که ذهن سرباز را درگیر کرد. پاهایش سست شد،
دیگر توانایی همراهیِ یارانش را نداشت.
نشسته بود و فکر می کرد. به گذشته ، حال و آینده...
و کودک چه آرام در آغوشش به خواب رفته
بود...
به راستی ما چه می کنیم؟ آیا در راستای
رسیدن به صلح جهانی، این هدف والای بشر،تلاشی می کنیم؟ آیا قدمی برداشته ایم یا نیاز به یک تلنگر داریم؟ دنیایی
دور از جنگ حق ما و نسل های بعد از ما است. پس برای رسیدن به آن دست به دست هم
دهیم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:13  توسط soheila
|
هنوز خش خش برگ های
پاییزی من را به یاد آن روز می اندازد...
یاد آن روز پاییزی که فقط من بودم و تو و دنیایی آرزو و عهد وپیمانی که اکنون ،
خاطره ای بیش ، ازآن باقی نمانده است.
" گذر زمان"... وقتی به خاطره ی آن
روز می اندیشم، معنی واقعی این عبارت را درک می کنم....15 سال پیش... انگار همین
دیروز بود.
آن روز عصر هم مثل همیشه به دنبالم آمدی ،
اما این بار نه به خاطر بازی. گفتی: "امروز بیا راه برویم." من سردم بود
ولی تو دستم را گرفته بودی و مدام می گفتی :" راه می رویم تا گرم شویم."
آن روز از آرزوهایمان برای هم گفتیم . از
آرزو ها و علایقمان و تو در نهایت گفتی:" بیا تا برای همیشه باهم باشیم
." و من خوشحال گفتم:"آخ جون ، پس همیشه باهم بازی می کنیم؟" و تو
هیجان زده خندیدی و گفتی:" همیشه ی همیشه، اما باید قول بدهی هر بار که من
بازی رو بردم گریه نکنی، قبول؟" و من قبول کردم ... و عهد بستیم. در عالم
بچگی عهد بستیم که با هم باشیم و من باور کردم...
من باور کردم عهد و پیمانی را که در عالم
بچگی ، در آن روز پاییزی با هم بستیم. باور کردم که تا همیشه با هم خواهیم بود ،
در همه ی بازی های زندگی. اما افسوس که گذر زمان به من نشان داد که حرف های بچگی ،
از روی بچگی است. گذر زمان تو را از من کیلومتر ها دور کرد و حتی همین گذر زمان ،
عهد و پیمان آن روز را به فنا برد.
اما من قول داده بودم...قول داده بودم که
هر وقت تو برنده شدی من گریه نکنم و هنوز قولم را به یاد دارم. با همه یغمی که از باخت خود در سینه دارم ، اما از بُرد
تو خوشحالم.
خوشحالم که آموختم بچگی فقط برای همان
دوران بچگی است. اگر همه ی آن لحظات تکرار شوند ، همواره این نکته را به یاد خواهم
داشت ودر جواب سؤالت خواهم گفت:" با هم خواهیم بود اما نه تا همیشه ، تا وقتی
که بزرگ شویم."
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:10  توسط soheila
|
تصویر بالا چه چیزی را به یاد شما می آورد؟
چرا همیشه این طور تصور می شود که کسی که ماهواره دارد ، با ایمان و با خدا
نیست؟به راستی چرا وقتی با کسی رو به رو
می شویم که ماهواره دارد ، اگر نماز بخواند ، پوزخندی می زنیم و با خود می گوییم:
" این هم از آن آدم هایی است که فقط تظاهر به با خدا بودن می کند."
در جامعه ی ما ، ماهواره عامل فساد به
شمار می آید. هر خانواده ای که ماهواره دارند، یعنی خانواده ای است بی پایه و اساس
و بی اعتنا به اصول و همه ، جور دیگری به آنها نگاه می کنند و جالب اینجاست که در
حال حاضر از هر 10 خانواده ی ایرانی 8 و یا حتی 9 خانواده ی آنها ، این وسیله ی
رسانه ای را در خانه دارند.
ماهواره در واقع یک وسیله ی رسانه ای بیش ،
نیست. مانند تلویزیون. با این تفاوت که تلویزیون فقط شبکه های داخلی یک کشور را
نشان می دهد اما ماهواره ، برنامه ها و شبکه های همه ی کشور ها را نشان می دهد و
فرهنگ و آداب و سنن ملل گوناگون را به همه جای دنیا منتقل می کند.
همه ی ما قبول داریم که آشنایی با آداب و
رسوم ملت های دیگر خوب است. اما نه همه ی آن ها، فقط آنچه که با دین و ایمان و
اعتقادات ما منافاتی نداشته باشد. منکر این امر نیستم که اگر طرز استفاده ی درست
از آن را ندانیم ممکن است به راه های فساد کشیده شویممانند هر وسیله ی دیگر و این به نظر من طبیعی
است.
هر یک از تازه ها، در
دنیای تکنولوژیو اختراعات ، هم مفید
هستند و هم مضر. می توانند برای بشر و جوامع بشرری مفید باشند و باعث پیشرفت شوند
، اگر انسان ها طرز استفاده ی درست از آن ها را بدانند و در غیر این صورت ، عامل
بدبختی و نابود کننده ی بنیان بشری هستند. هر یک از ما در مقام یک انسان ، موظف
هستیم در جهت پیشرفت بشری گام برداریم ، پس باید در این راستا برنامه ریزی کنیم واز
هر وسیله ای استفاده ی مفید کنیم تا به هدف خود برسیم و اما در نهایت می خواهم به
این نکته اشاره کنم که داشتن ماهواره ملاک بی دینی نیست. می توان نماز خواند و به
خداوندو یکتایی او اعتقاد داشت ، در حالی
که در خانه ماهواره داریم وبرنامه های خوب و مفید آن را تماشا می کنیم تا از دنیای
پیرامون خود با خبر شویم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 12:19  توسط soheila
|
"علومانسانی هسته و عنصر اصلی تشکیل دهنده
ی یک فرهنگ غنی می باشد. نقش فرهنگ در جامعه ای متمدن بسیار پر رنگ و اساسی است.
از آنجا که کمال و رشد هر سازمان در گرو سیاست گذاری ها و مشخص کردن اهداف و سپس
برنامه ریزی مناسب برای رسیدن به هدف است، پس مسئولان جامعه برای رسیدن به
فرهنگ غنی باید یک برنامه ریزی دقیق انجام دهند. فرهنگ و علوم انساني به مثابه زير
بناي توسعه در هر جامعه و عالي ترين تجلي انديشه و روح انساني محسوب ميشود،
آنگونه كه رشد و افول اين عرصه، تبعات مستقيم و غيرمستقيم خود را در هر تمدن و
جامعهاي نمايان ميسازد. مقوله فرهنگ مشتمل بر معارف و دانشهاي بسياري است كه در
يك تقسيم بندي دقيق و علمي شامل تمام يا اكثر رشتههاي مختلف علوم انساني ميشود،
به گونهاي كه ميتوان ادعا نمود به واقع هسته اصلي فرهنگ، علوم انساني است. به
عبارت ديگر تعالي و بالندگي فرهنگ، بدون ترديد نتيجه رشد علوم انساني
است...."
آنچه
در بالا ذكر شد قسمت هايي از مقاله علمي تحقيقي، با عنوان " علوم انساني به مثابه زير
بناي توسعه در هر جامعه" و با موضوع بررسي علوم انساني در پيشرفت و توسعه ي جامعه، نوشته ي خانم ناديا طوطيان در تاريخ هشتم دي در سال1388است. اصل مقاله در وبلاگ http://nadiatutian.blogfa.com/ موجود مي باشد.
نويسنده در اين مقاله ، قسمت هاي مختلف آن ،
شاملمقدمه، بدنه و نتيجه گيري را مشخص
كرده است.جدا كردن قسمت هاي مقدمه
، بدنه و نتيجه گيري در يك مقاله به نظر من كار درستي نيست. يك مقاله در عين حالي
كه داراي قسمت هاي مختلفي است ، اما ساختار آن به هم پيوسته است و بريده بريده
نيست. نيازي نيست كه نويسنده مشخص كند ، اين قسمت مقاله است. بلكه بايد به گونه اي
نوشته باشد كه به عنوان مثال اگر منظورش مقدمه بوده، توانسته باشد به خوبي چارچوب كلي ازمطلب مورد
نظر را در ذهن مخاطبانش تداعي كند و ذهن آنها را آماده كند براي گفتن مطلب مورد
نظر.
در
قسمت مقدمه نويسنده كمي در مورد علوم انساني توضيح داده اما به نظر مي آيد جملات
حالت پيوستگي ندارند و هر كدام بيانگر يك مطلب هستند. جمله ي كليدي وجود ندارد.
همچنين مشخص نمي باشد كه آيا كل پاراگراف از مقاله ي دكتر بتول خسروي گرفته شده يا
قسمتي از آن توسط خود نويسنده نوشته شده است.به نظر من بهتر آن است كه نويسنده ،
خود مقدمه را بنويسد و در مورد مطلب مورد نظر توضيحي از طرف خود بدهد و نظر خود را
بيان كند.
در
قسمت بدنه ، نويسنده به بيان اثرات علوم انساني در جامعه پرداخته است.علت اينكه
مسئولان جامعه بايد یک برنامه ریزی دقیق انجام دهند تا به فرهنگي غني برسند را
بيان كرده است . به نظرمي آيد هر بند از
اين مقاله و به خصوص قسمت بدنه ي آن ، برگرفته از مقالات ديگر است و نظر و تحليل
خود نويسنده به ندرت ديده مي شود. دربند اول، نويسنده اين گونه نوشته است:" از آنجا که کمال و رشد هر سازمان در
گرو سیاست گذاری ها و مشخص کردن اهداف و سپس برنامه ریزی مناسب برای رسیدن به هدف
است. پس مسئولان جامعه برای رسیدن به فرهنگ غنی باید یک برنامه ریزی دقیق
انجام دهند که تدوین این برنامه ریزی نیازمند شناختی درست از مشکلات جامعه است که
با استفاده از مراکز تحقیقات علوم انسانی امکان پذیر می شود. (دکتر ملیحه
صابری)" اين نكته براي مخاطب مبهم است كه آيا كل اين پاراگراف از دكتر مليحه صابري است يا قسماتي از آن توسط خود نويسنده نگاشته
شده است.نويسنده بايد كل آن قسمتي را كه از دكتر مايحه صابري است، درون گيومه قرار
مي داد. در قسمت هاي ديگر مقاله هم مشكل فوق ، ديده مي شود
جمله ي رابط بين پاراگراف ها ديده
نمي شو د و به نظر مي آيد كه هر كدام از پاراگراف ها به يك بعد از مطلب ، بدون
ارتباط به موضوع پاراگراف قبل به طور مختصر مي پردازد. علاوه بر آن ، بايد اولين
جمله ي هر پاراگراف ، نسبت به بقيه جملات كمي جلوتر باشد و فاصله اي با خط حاشيه
داشته باشد، اما در مقاله ي مورد نظر ، مي بينيم كه اين اصل رعايت نشده است.
همچنين ، ديده مي شود كه اكثر مواقع نويسنده
در جايي كه جمله ي خود را تمام كرده است ، نقطه استفاده نكرده است.
در
پاراگراف چهارم از قسمت بدنه ، نويسنده اين گونه نوشته است:" درست است که بشر
و جامعه در علم و فناوری پیشرفت های فراوانی کرده است ولی در دنیای امروز در واقع
همین رشد و پیشرفت ناگهانی علم باعث شد تا جوامع دنیا از روحانیات و هنر و فلسفه
رفته رفته خارج شوند که همه ی این ها در علوم انسانی وجود دارند." به نظر مي
آيد مفهوم جمله ي آخر اين پاراگراف و ارتباط آن با ديگر جملات همين پاراگراف مبهم
به نظر مي آيد و خواننده نمي تواند منظور نويسنده را به سرعت دريافت كند.
در
قسمت نتيجه گيري ، نويسنده مطالب خود را جمع بندي كرده و به رشته هاي مختلف علوم
انساني اشاره كرده است و متذكر شده است كه "برای رسیدن به همه ی این ها باید
تمام افراد جامعه اعم از متخصصان و صاحب نظران در علوم انسانی با قلبی مملوء از
شور دست به دست هم یاری کنند تا به آنچه که شایسته است برسند و جامعه ای متمدن را
تشکیل دهند. " نتيجه گيري خوب بود اما به نظر مي آيد در جمله ي اول ،
فعل "مي شود" بعد از قسمت "هر گونه اموری که مانع ایجاد زمینه برای
به وجود آمدن رشد"نياز است.
بهتر بود براي معرفي منابع خود ، محل دسترسي يه
اين مقالات را معرفي كرده بود.به طور مثال اگر آنها را از سايت هاي اينترنتي پيدا
كرده بود ، بهتربود لينك سايت را در اختيار مخاطبان خود قرار مي داد.همچنين در
مورد دومين منبع خود، فقط به نوشتن " دكتر مليحه صابري" به تنهايي كافي
نيست.بلكه بايد توضيح دهد كه آيا سخنراني بوده، مقاله بوده و يا كتاب.براي بقيه
منابع نيز، لازم بود كه سال انتشار مقاله مورد نظر را ذكر مي كرد تا بيشتر سنديت
منابع مشخص شوند.
اثري كه نويسنده ، در رابطه با موضوع بررسي
تاثير علوم انساني در پيشرفت و توسعه ي جامعه از خود به جاي گذاشته است ، قابل
تقدير است. نويسنده در اين مقاله يك ديد كلي از علوم انساني و اثر آن در پيشرفت
جامعه را در اختيار مخاطبان خود قرار داد و اگر بيشتر در رابطه با موضوع مورد نظر
تحقيق مي كرد و بيشتر براي نگارش آن وقت مي گذاشت ، مطمئنا ً اطلاعات بهتري را در
اختيار خوانندگان قرار مي داد.
+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 21:25  توسط soheila
|
بيا تا سحر را تماشا كنيم دل خسته را غرق دريا كنيم بيا تا چون پرنده سبكبال و شاد سر شاخه اي سبز مأوا كنيم بيا تا دل شب سوار نسيم ره خانه ي عشق را پيدا كنيم بيا تا دوباره شكوفا شويم شكوه شكفتن تماشا كنيم